تبليغاتX
اندیشکده
اندیشکده
بیایید بیاندیشیم به سرنوشت دو گروه انسانها!هابیلیان و قابیلیان!من از هابیلیان میگویم در این دفتر...
 
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهی بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایی که نشمرده ایم

دلی سر بلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

قیصر امین پور  

 



نوشته شده در: دوشنبه دوم آذر 1388 :: 13:16 :: توسط : یه دوست
متن زیر نوشته ای است که یکی از دوستان عزیز در قسمت نظرات وارد کرده بودند.با اجازه ی ایشان این نوشته را به عنوان یه پست در زیر میارم...

ابراهیم حسن بیگی، نویسنده برجسته ادبیات دفاع مقدس در یادداشتی نوشت:

یادش بخیر، آن روزها ما بسیجی بودیم؛ بسیج ۲۰ میلیونی مستضعفان که پادگان و سلاح و مهمات نداشت. فرمانده اش آنقدر افتاده حال بود که وقتی توی جمع بچه ها می آمد، کسی نمی فهمید او فرمانده بسیج است. یک بار که فرمانده را با اتومبیل ژیانی که داشتم به منزلش رساندم، تازه فهمیدم فرمانده بسیج ما در یک خانه قدیمی مستاجر است و نیت کرده اگر پولی به دست آورد یک موتورسیکلت گازی بخرد چون موقع راه رفتن ترکش توی رانش اذیتش می کند. آن روزها فرمانده بسیج مستضعفان، خودش یکی از مستضعفان بود. یادش بخیر، آن روزها که بسیجی بودیم، قلب رئوفی داشتیم؛ آنقدر رئوف که توی جبهه، دشمن مجروح عراقی را کول می کردیم تا پشت جبهه به درمانگاهی برسانیم و جانش را نجات دهیم.

خون کثیف دشمن دست و صورت و لباس های ما را آلوده می کرد اما ما عضو بسیج مستضعفانی بودیم که می گفتند؛ باید حتی به دشمنان خود هم رحم کنیم چون دشمن هم بنده خدا است و همنوع تو است و او زمانی با تو دوست می شود که تو به او لبخند بزنی و نه او را به قصد کشت کتک بزنی یا وقتی مجروح است بر جراحتش بیفزایی. آن روزها عده یی بودند که می گفتند بسیج باید اسلحه یی، باتومی، سیم بکسلی، دسته بیلی، چیزی به عنوان سلاح داشته باشد، اما آن روزها ما حاضر نشدیم در قامت یک پاسبان شهربانی ظاهر شویم البته بی سلاح هم نبودیم.

اسلحه سازمانی ما «الله اکبر» بود. گاهی سلاح ما یک پیت نفت خالی بود که از پیرزنی تنها می گرفتیم تا در صف بلندی بایستیم و برای او نفت تهیه کنیم. گاهی هم سلاح ما کوپن های اعلام شده پیرمردی بود که توان ایستادن در صف و گرفتن ارزاق کوپنی را نداشت و ما بسیجی ها به جای او می ا یستادیم چون ما خود را بسیج مستضعفان می دانستیم. طوری وانمود می کردیم که این کوپن ها یا پیت نفت مال خودمان است چون دوست داشتیم جز خدا کسی نفهمد که کار بسیج مستضعفان خدمت به خلق مردم و نیازمند جامعه است. یادش بخیر، آن روزها که عضو بسیج مستضعفان بودیم چقدر به روستا می رفتیم با یک ماشین لندکروز جهاد سازندگی.

پشت ماشین را از قند و شکر و روغن و چای پر می کردیم. مردم روستا دورمان جمع می شدند. فکر می کردند ما آمده ایم به آنها فقط مقداری قند و شکر و چای بدهیم، اما ما آمده بودیم به آنها آب و برق و روشنایی هم بدهیم و اگر لازم بود مدرسه و درمانگاه هم بسازیم. در ازدواج جوان ها ریش سفیدی کنیم، در اختلافات زن و شوهرها وساطت کنیم و خلاصه ما آن روزها مثل آچار فرانسوی هر پیچ و مهره یی را باز می کردیم. دوست نداشتیم مثل انبر کلاغ گیر، هی گیر بدهیم و گرهی را باز نکنیم.

آن روزها بسیج مستضعفان مثل پلیس ۱۱۰ امروز بود که هر کسی می ترسید سراغ ما می آمد. هر کسی نگران بود آدرس ما را می پرسید. هر کسی امنیت و آرامش می خواست به دنبال ما می گشت. آن روز بسیج مستضعفان آنقدر خالص و پاک بود که حضرت امام آن را لشگر مخلص خدا نامید؛ لشگر مخلص خدا که امام هم خود را عضوی از آن می دانست و می گفت من هم یک بسیجی هستم. بسیج مستضعفانی که امام نه فرمانده بلکه یکی از اعضای آن بود، بسیجی نبود که کاری کند مردم از او بترسند. چهر ه اش مهربان و مظلوم بود.

محل رجوع مردم دردمند و گرفتار و مستضعف بود. جایی بود که به مردم امنیت و آسایش می داد. اگر کسی می دانست بغل دستی اش یک بسیجی است سعی می کرد خود را به او بچسباند و از او فاصله نگیرد تا معلوم شود او کنار یک بسیجی نشسته است؛ کنار ابرمردی که همه هستی اش را فدای مردمش، فدای انقلاب اسلامی اش و فدای امامش کرده بود.

آن روزها افتخار یک بسیجی این بود که دیناری از بیت المال خرج خودش و خانواده اش نکند. افتخارش این بود که به یاری مردم بشتابد. مقابل قلدران و زورگویان بایستد و از حق مردم دفاع کند.

یادش بخیر، آن روزها که بسیجی بودیم وقتی پنجم آذر سالروز تاسیس بسیج که می شد، همسایه ها برایمان شاخه گل می آوردند. ما لباس های نومان را می پوشیدیم و بین مردم می رفتیم و به بسیجی بودن مان افتخار می کردیم و ما هم به دیدار خانواده های شهدای بسیج می رفتیم و برای آنها گل می بردیم.

و حالا پس از گذشت ۳۰ سال از آن روزها باید گفت صد سال به این روزها که در روی پاشنه اش نمی چرخد و یادی از بسیج مستضعفان ۲۰ میلیونی آن روزها نمی شود.



نوشته شده در: یکشنبه یکم آذر 1388 :: 20:42 :: توسط : یه دوست

آخرين بار پادگان دو كوهه بود كه ديدمش يكي از بچه هاي سپاه با يك دوربين گير داده بود كه بايد مصاحبه كني و مجيد هم كه با قيافه محجوبش زير بار نمي رفت. آنجا شنيدم كه مجيد به چشم هاي شيشه اي دوربين زل زد و گفت: هر چه داريم از صدقه سر شهداست؛ معنويتي اگر وجود دارد و اگر حتي روزي ما مي رسد، از آنهاست.

همان مرد چيزي پرسيد و مجيد باز گفت: ما دنبال كارواني راه افتاده ايم كه حركت كرده است و مي خواهيم خودمان را به آن برسانيم و نجات پيدا كنيم. همين!



نوشته شده در: جمعه بیست و نهم آبان 1388 :: 19:40 :: توسط : یه دوست
کاش در دهکده عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر کمی لطف بهم میکردیم

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود



نوشته شده در: پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 :: 0:19 :: توسط : یه دوست
نسیم صبح به پاداش، جان من بستان


ببر به حضرت جانان سلام منتظران



نوشته شده در: چهارشنبه بیستم آبان 1388 :: 23:10 :: توسط : یه دوست
آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند


رفتند و شهر خفته ندانست کیستند


فریادشان تموج شط حیات بود


چون آذرخش در سخن خویش زیستند

مرغان پرگشوده طوفان که روز مرگ

دریا و موج و صخره براشان گریستند

می گفتی٬ ای عزیز :«سترون شده ست خاک»


اینک ببین برابر چشم تو چیستند:


هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز


باز٬ آخرین شقایق این باغ نیستند

محمدرضا شفیعی کدکنی



نوشته شده در: چهارشنبه بیستم آبان 1388 :: 23:7 :: توسط : یه دوست
شاید شما هم شنیده باشید ! شهدا دیگر قدیمی شده اند !

خیلی هاشان آدم حسابی نبوده اند.خیلی هاشان بی سواد بوده اند

 و حتی در وصیت نامه هاشان چرند زیاد نوشته اند!!!

عجیب است!مگر اخلاص و صفا به سواد مربوط است؟درس مگر چقدر

میتواند شعور بیاورد؟یا نه !اصلا آیا بیسوادی ارزش اینکه آنها جانها شان

را فدا کردند را٬ نقض می کند؟

همه ی اینها به این برمیگردد که شناخت درستی از شهادت و شهدا

نداریم.متن "شهادت " استاد بزرگم  دکتر شریعتی را خوانده ام و

ممکن است شما هم خوانده باشید.محشر است.فوق العاده!

همه تون رو دعوت میکنم به خوندنش!!شاید بتونه بهمون یه دید مناسب

 بده! و دیدگاهی منطبق بر اسلام....

این سخنرانی در تاریخ 6/12/1350و در حسینیه ارشاد ارائه شده است.

اگر مایل بودید بفرمایید ادامه مطلب...



... ادامه مطلب


نوشته شده در: جمعه پانزدهم آبان 1388 :: 21:52 :: توسط : یه دوست

                        

مهدی باکری

خاطره ای از همسر شهید مهدی باکری

 باران خیلی تند می آمد. به م گفت « من می رم بیرون» گفتم

« توی این هوا کجا می خوای بری؟» جواب نداد.

اصرار کردم . بالاخره گفت « می خوای بدونی ؟ پاشو تو هم بیا. »

 با لندرور شهرداری راه افتادیم توی شهر.

نزدیکی های فرودگاه یک حلبی آباد بود. رفتیم آنجا. توی کوچه

پس کوچه هایش پر از آب و گل و شل. آب وسط کوچه صاف

می رفت توی یکی از خانه ها. در خانه را که زد، پیرمردی آمد دم در.

ما راکه دید، شروع کرد به بد و بی راه گفتن به شهردار. می گفت

 « آخه این چه شهردایه که ما داریم؟ نمی آد یه سری بهمون بزنه ،

 ببینه چی می کشیم.» آقا مهدی بهش گفت «خیله خب پدرجان .

 اشکال نداره . شما یه بیل به ما بده، درستش می کنیم؟»

 پیرمرد گفت « برید بابا شماهام! بیلم کجا بود.» از یکی از هم

سایه ها بیل گرفتیم.

 تا نزدیکی های اذان صبح توی کوچه ، راه آب می کندیم....



نوشته شده در: سه شنبه پنجم آبان 1388 :: 22:54 :: توسط : یه دوست

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم





خادم ملت 

JavaScript Codes